بعضی شبا حتی وقتی افتاب طلوع میکنه هم تموم نمیشه

دستم به نوشتن نمیره همه شب قبل از امدن دل بندم به این صفحه سفید زل زدم و موسیقی بی کلامم رو گوش میدادم اما انگشتام یاری نمیکرد چیزی بگم

نگرانیم برای سارا تمومی نداره حتی وقتی باهاش حرف میزنم هم نگرانم فکر میکنم همه چی رو دروغ میگه

حس میکنم ازم داره دور میشه از این خیلی میترسم.....

یه دختر لاغر و ریز اندام با یه پیراهن ساتن کوتاه قهوه ای با چشم و ابروی سیاه موهای کاملا سیاه و بلند و ساده

جلوی یه آیینه تمام قد به زخمای روی بندش نگاه میکنه و خلاص شدن ازشون.....

کی فکرشو میکنه این دختر میتونه قاتل باشه و داره به کوتاه کردن موهاش بعد از آخرین قتل فکر میکنه؟؟؟؟

لعنت به این کابوسا