نگاه کن تمام هستیم تمام میشود........

این مدت ننوشتم چون دیگه نمیخوام از اتفاقای بد روزای بد خاطره های بد چیزی یادگار بمونه حتی پیش تنها ترین مسافرم.

اینقدر روزهای پر تنش زیاد بود که به اندازه کافی حک شدن رو جسم و روحم دیگه نیازی به اینجا نیس.اونقدر پر اضطراب و تنها هستم که ذهنم یاری نوشتن نمیکنه.

شاید تنها نکته خوب ایران عمل چشمم باشه و خلاص شدن از این سر دردای کذایی.همه این 2 سال رو ثانیه شماری کردم که میام ایران و اروم میگیرم فکر میکردم حالا که سایه شوم خیلی ها از روح زندگیم پاک شده این سفر میتونم معنی سفر کردن بی ترس و اشتباه رو درک کنم بازم نشد هر کاری کردم نشد.

فکر میکردم دیدن هدیه اسمانی یا حتی فاطمه که حالا جز یه سایه محو از چشماش چیزی ندارم ارومم میکنه اما دیگه هیچ کسی رو ندارم حتی سارا رو ..........................

 یه جنگ نا برابر دیگه یه تن و یه لشکر بی رحم نای نفس کشیدنم ندارم خستم خستم خسته..............

نمیدونم اگر امید رفتن مشهد رو نداشتم و ارامشش رو از الان حس نمیکردم با کدوم توان تحمل میکردم.

یه ایفای نقش دو ماهه...

این همه وقت دکتر و عمل برای کسی که دیگه هیچی ازش نمونده احمقانه ترین کار ممکنه.....

کاش توان حرف زدن داشتم.امید داشتم تو این سفر خیلی ها رو ببینم........ چه راحت باورها نابود میشن.....نفس کشیدن تو تهران برام سخته خیلی سخت تر از شهر نفرین شده.

خدایا بهم ارامش بده و توان..........................................

اب زنید....


بعد از این مدت از نوشتن هراس دارم.....

سه شنبه 3/sep حتی کسی نبوسیدش.....

باران پاییزی.....

بدیهی بودن هر مجهولی رو الان بهتر میبینه

و سکوت چقدر مضر شده.باز همون درد مزخرف صورتش...

روز شماری برای یه جنگ نا برابر

10