هنوز برف میاومد....
دلش گرفته بود.کنار پنجره چمباتمه زده بود و برفا رو نگاه میکرد و اشکاش....
چقدر دلتنگ بود برای یه هوای آفتابی
از این همه شب بودن از این همه سیاهی از این همه زمستون بودن خسته بود.خیلی خسته.....
بازم مزاحم
بازم برای هزارمین بار حسرت بی پدر بودن مزاحم رو میخورد.اجازه داد صدای موسیقی سکوت اتاق رو شکست بده
وای اگه گندم پوست تنم بود اون که با دستاش منو میکاشت پدرم بود
اگر مزاحم پدر داشت شاید هیچی اینطور نمیشد...
پدر جونه..پدر روحه.... پدر دینه و ایمونه ...پدر خسته پدر بیزار از این دنیایی دیوونه
چقدر با هر کلمه ای که میگفت داغون میشد.چقدر سنگ بودنش تحلیل میرفت با حرفاش
هق هق امونشو برید....
leukemi