چشم وا کردم از تو بنویسم....

دقیقا بعد از هفتاد روز توی ای سی یو بودن بابا رو منتقل کردن بخش و دقیقا روز هشتادم بردنش خانه سالمندان که بتونن کمکش کنن که بتونه بشینه و روی پاهاش وایسه....

 

همه چی خیلی بهتره خدا رو شکر.

گِل.... بعد از 12 ساعت ظرفشویی و پای داغون و دست زخمی.... شعر خوندنی که فقط بتونی به تن صدا گوش بدی......

ممنون خدا.... 

منو و اينهمه....

بابا زمين گير شد.....

و من......

چقدر تنهايي و غربت و درد خودم كم بود

خدايا بيا و خدايي كن و رحم كن نزار بيشتر از اين ببينم.

بيا و بزرگي كن و تمومش كن

من ديگه تورو هم ندارم

70 روز گذشت و .....

نزديك تر به مرگ. نزديك تر به تو...

به طرز احمقانه اي دلم ميخواد بشنوم و شنيده بشم

 

چقدر طولانی......

2 ماه و 11 سااعته که بابا خونه نیست

خیلی خستم و بیشتر از هر وقتی بی پناه.......

خدایا کمی صبوری