چشم وا کردم از تو بنویسم....
دقیقا بعد از هفتاد روز توی ای سی یو بودن بابا رو منتقل کردن بخش و دقیقا روز هشتادم بردنش خانه سالمندان که بتونن کمکش کنن که بتونه بشینه و روی پاهاش وایسه....
همه چی خیلی بهتره خدا رو شکر.
گِل.... بعد از 12 ساعت ظرفشویی و پای داغون و دست زخمی.... شعر خوندنی که فقط بتونی به تن صدا گوش بدی......
ممنون خدا....
من غلام قمرم غیر قمر هیچ...