این روزها بیش از حد تصورم تنهاییم رو لمس میکنم....
چشمهایت چشمهایت چشمهایت....
سرشار از خورشیدند....
یکشنبه اخرین نسیم شهریور.....
دستم از سنگ و دلم سنگ و روانم سنگ است
دیر فهمیدم و اکنون همه جانم سنگ است
رازها در دل تاریک نهفتم چون غار
با که این درد بگویم که دهانم سنگ است
افرین بر من عاشق که نمازم نشکست
من که چون اینه هر روز اذانم سنگ است
هیچ کس از همه شهر خریدارم نیست
مشتری شیشه و من جنس دکانم سنگ است
بی سبب نیست کمان دارم و ارش نشدم
هم خودم سنگم و هم تیر و کمانم سنگ است
همه یک عمر ز چرخیدن من نان خوردند
گر چه دستاسم و هر اینه نانم سنگ است
دارد از دور می اید کسی از جنس خودم
اب و ایینه بیانداز گمانم سنگ است
...........
اگر دوست داشتم یه سری از ادما رو ببینم فقط به این دلیل بود که میخواستم ببینم ادمای دروغگو چقدر شبیه بقیه ادما هستن....
بی کسی بی رحم تر از همیشه تازیانه میزنه به حدی که یک کاسه عسل رو یک روزه تمام کردم....
جمله ای که هیچوقت معنی نخواهد شد و دیداری که هیچوقت میسر نخواهد شد و بارانی که هیچوقت رنگین کمانی در پی نخواهد داشت....
و غریب و غریب تر حتی در نگاه سارا.....