ارامش مصنوعی

صدای اکواریم از دور و صدای پلک زدنم تو سرم تنها صدایه که هست

احساس میکنم پلکام چسبناک شده

قبل تر ها هم اینطور میشد اما صداشو اخساس نمیکردم.زیبا ترین حسم این روزا تحمل میگرنمه که هر ثانیه مشت میکوبه تو قلبم و ازش میخواد تند تر از همیشه بکوبه و من نا خواسته به جفتشون بی اعتنایی میکنم.

دارم به این سر درد کذایی عادت میکنم.

از این قرنطینه خوشم امده.خوبه که یه مدت اسیب پذیر نباشم.

مراقب خودت باش خدا...


trött

نمیخوام باور کنم تفاوتا رو 

گاهی واقع بین نبودن کمک میکنه که به واقعیت نزدیک بشی 

به خصوص اگر خونواده این تفاوتا رو به وجود بیارن

باید خیلی تلاش کنم برای بی تفاوت شدن به این تفاوتا

میتونم......

فردا به جبران امروز روز خوبی رو میسازم...

erfaring

خوب بود امروز

وانمود کردن هم خودش یه قدم مهم به خساب میاد

همین که ساره تونست با حرفام به خودش بیاد.بترسه.با یه دید باز تر نگاه کنه برای امروزم بسه

بازم حال و روز سارا نگرانم کرده هیچ موقع براش مفید نبودم نتونستم مرحم درداش باشم....

1 ماه و 1 روز شد که نیستم

سخت گذشت پر از اتفاقای که حتی تو سیاه ترین کابوس هام هم توقع دیدنش رو نداشتم اما شد

اصلا ناراخت نیستم

ممنونم که با برگشتنم همه این سیاهیا رو دیدم. شاید اگر زود تر یا دیر تر اتفاق می افتادن توان درک و تحملشون رو نداشتم.

حس میکنم دیگه از اون شکننده بودن خبری نیست.

شاید قراره همون ادم سال 86 بشم همون قدر محکم با این تفاوت که با وجود تجربه هام کسی نمیتونه ساده دلیم رو با انگشت نشون بده....

کاش این میگرن کمی توان برام میذاشت.....

بي دلیل

نمیدونم چرا اما یه حسی میگه که شروع کن. بی دلیل و بهونه برای خودت.....

زیاد بد به نظر نمیرسه 

اگر این سکوت محض اجازه بده میتونم کمی خوذمو ببینم هر چقدر سرد و سخت و تلخ ....

امید این هست که کم کم بتونم خودمو دوست داشته باشم

فکر کنم شدنی باشه

حداقل اینکه نمیتونم خودمو تنها بزارم و قابل اعتمادم به خودم

به جبران سالهای که خودمو نادیده گرفتم و اخمقانه به سمبل های تو خالی از دروغ خیره شدم.

وای از......

دستم تاول زده 25 سالمه و دردش کلافم کرده نمیتونم درست کار کنم و........

فکر اینکه 3 سالش بوده و تاول دست و پاش خار میرفت توش و تازیانه میخورد و این تاولا از غل و زنجیر بوده دیوانه کنندس

سلام الله.......................

foretaket

گفتی کنون برو گفتم به روی چشم
گفتی دگر میا گفتم به روی چشم
گفتم دلیل چیست بر من نما بیان 
گفتی تو هم خموش گفتم به روی چشم
  • گفتم که قولهات آن حرفهای نیک
    گفتی مگو دگر گفتم به روی چشم
    گفتم که دورِیَت تلخ است بهر من
    گفتی قبول کن گفتم به روی چشم
    گفتم که بعد من تنها شوی رفیق
    گفتی مخور تو غم گفتم به روی چشم
    گفتم چه سازمش این غصه را بگو
    گفتی ببر ز یاد گفتم به روی چشم
    گفتم ز هجر تو من می شوم علیل
    گفتی بمیر پس گفتم به روی چشم
    گفتم نگر مرا ( افتاده ) ام کجا
    گفتی زمن تو دور گفتم به روی چشم

کمک....

ساکتم که بتونم اتفاقا رو حلاجی کنم تو ذهنم

سارا نمیتونه درک کنه؟ یا من دور شدم ازش؟

اما نمیفهمم.....

این کیسه پر سر و صدا رو بگیرم یا حرفای سارا که میدونم نمیتونم عملیش کنم؟

از هر عوارضی که به 3 سال پیش نزدیکم کنه شدید میترسم

کاش دروغای مهربون رو نمیفهمیدم 

کاش حباب واقعی نمیشد و کاش میشد حرف زد و دور نشد و کاش باز تغییر نمیکردم و کاش من کسی نبودم که روزی از ادمای ضعیفی که نیکه کلامشون ای کاش هست بیزار بودم................

تلخ نیستم گنگ نیستم مجهول نیستم با واقعیت فرق ندارم

æ e bare alena...................i