خوب بود امروز

وانمود کردن هم خودش یه قدم مهم به خساب میاد

همین که ساره تونست با حرفام به خودش بیاد.بترسه.با یه دید باز تر نگاه کنه برای امروزم بسه

بازم حال و روز سارا نگرانم کرده هیچ موقع براش مفید نبودم نتونستم مرحم درداش باشم....

1 ماه و 1 روز شد که نیستم

سخت گذشت پر از اتفاقای که حتی تو سیاه ترین کابوس هام هم توقع دیدنش رو نداشتم اما شد

اصلا ناراخت نیستم

ممنونم که با برگشتنم همه این سیاهیا رو دیدم. شاید اگر زود تر یا دیر تر اتفاق می افتادن توان درک و تحملشون رو نداشتم.

حس میکنم دیگه از اون شکننده بودن خبری نیست.

شاید قراره همون ادم سال 86 بشم همون قدر محکم با این تفاوت که با وجود تجربه هام کسی نمیتونه ساده دلیم رو با انگشت نشون بده....

کاش این میگرن کمی توان برام میذاشت.....