نور
بعد از 18 ساعت بی وقفه سر پا بودن چند دقیقه پیش برگشت.برخوردی که باهاش شد طوری بود که انگار تمام این 18 ساعت رو به خوش گذرونی سپر کرده.
این نیز بگذرد.......
تمام لباساش پر بود از لکه های خون.با این حال باید بمونه....
برای لمس تمام اتفاق های رخ داده خیلی زود بود اما حس شد.
و جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی تمثیل باران بود. و برای اولین بار مثبت
شب یکشنبه ساعت 2.35 نیمه شب صدای چکاوک و باران تنها و غربت مضاعف و احساس امنیت لمس شدنی
تمام اتفاقات تمام لحظه ها دیوانه وار تکرار میشدن و هوای سرد بی فصلی و خیابانی بی انتها که هر لحظه وجود یک مست را نعره میزد و باز حس امنیت.
چقدر لحظه های توصیف نشدنی زیاده....
21 ساعت بی خوابی و باز نوشتن...
غربت به اندازه ای بود که باران با تمام ناچیزیش باید اذان زمزمه میکرد برای یک اشتباه به اسم نور
وغربت بی انتها مثل خدا
و باران مادرانه اشک ریخت خواهرانه تسلی داد و همسرانه تکیه گاه بود
اما باران هیچ نبود......................................................................
لعنت به این بی انتهایی
چقدر سرشار بود از نگفتنی ها ننوشتنی ها نخواندنی ها نشنیدنی ها
از خستگی گاهی زانوهاش خم میشد
ای سراپا زیبایی ممنون به خاطر این لحظه ها..............
من غلام قمرم غیر قمر هیچ...