تیروید......
روزا خوب و بد میگذره
من خسته تر.........
من خسته تر.........
دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا کلبه ی جانم دگربار، روشنایی نیست
در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند
...شهر خالی مانده بی او،آشنایی نیست
کوچه باغان گذشته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته
باغ سر سبز جوانی ها، خزانی شد
سالها بی بودنت بودم،تن به هر بیهوده فرسودم
جمع این مطلب زدم من، زندگانی شد......
زنده مانى شد.....
اما همین که تنها نیستم خودش یه دنیاس
خستم اما میدونم موفق میشم
از خیلی چیزا برات نگفنم تنها ترین مسافر 8 ساله من
اما بدون همبشه به یادتم یه روز از همه خوبی های این روزای که برام گذشته میگم برات