دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمی تابد مرا کلبه ی جانم دگربار، روشنایی نیست

در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند

...

شهر خالی مانده بی او،آشنایی نیست

کوچه باغان گذشته خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته

باغ سر سبز جوانی ها، خزانی شد

سالها بی بودنت بودم،تن به هر بیهوده فرسودم

جمع این مطلب زدم من، زندگانی شد......

زنده مانى شد.....